|
همیــــشه یـــه پایان تلخ بهــــتر از یه تلخیـــه بی پایانـــ ه
اسم هـ ـ ــر دویمان را در گینس ثبت میکنند !
تو در دروغ گفتن رکـ ـ ــورد زدی ...
من در بـ ـ ــاور کردن...
این است پایانِ راه این همه كورتاژهای ذهــنی...
"یك نــازایی بدون علاج" !!!
موندن آزارم می ده و رفتن اذیتم می کنه
کاش چیزی بین این دو وجود داشت
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت ِ پاک ِ غمناکش.

گو بروید یا نروید،هر چه در هرجا که خواهد ، یا نمی خواهد؛
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان ،
چشم در راه ِ بهاری نیست.

پائـــیز جان ، چه شوم ، چه وحشتناک ،
رفتند مرغکان ِ طلائی بال .

پائـــیزجان ، چه سرد، چه دردآلود،
چون من نیز تنها تو ماندستی .
ای فصل ِ فصل های نگارینم،
سرد ِ سکوت ِ خود را بسـرائیم
پائـــیزم! ای قناری غمگینم!

پادشاه فصل ها ، پائـــیز

اگر همه "ثروت" داشتند ، دل ها سکه ها را بیشتر از خدا می پرستیدند و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید!
تا دیگران از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند اما بی گمتن صفا و سادگی می مرد !
اگر همه ثروت داشتند ، اگر مرگ نبود ،همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترین کالا بود ، ترس نبود ، زیبایی نیود ،
و خوبی هم شاید !!!
بی آنکه حرفهایت را بشنوند قضاوت می کنند...

پی نوشت : عهد بسته بودم با خودم که دیگه برای کسی پست نزارم اما نشداخه ناخودآگاه خندم گرفت که چرا ما آدما فقط انتظار داریم از بقیه ! بی اینکه توجه کنیم برای بقیه هم همین امتیاز رو در نظر بگیریم
و چه خوش گفت امیر مومنان (ع):
آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند !
تمام غصه ها دقیقا از همان جایی آغاز می شوند که
ترازو را بر میداری و می افتی به جان دوست داشتنت! اندازه میگیری! حساب وکتاب میکنی!
مقایسه میکنی و خدا نکندحساب و کتابت برسد به آنجا که زیاد تر دوست داشته ای... که زیادتر دل داده ای ...
که زیادتر بخشیده ای ... به قدر یک ذره...یک نقطه درست از همان جاست که توقع آغاز میشود
و توقع آغاز همه رنج های است که بنام عشق می بریم. . .
بــــه ســــرش
هــــوای حـــوا زد و رفــتـــــــ . . .!
خواهش می کنم دست بردارین از این نظرهای تبلیغاتی مزخرفتون

رک بگم : دیگه حالم داره به هم می خوره
انصافم خوب چیزیه
یا نظر ندین یا اگرم نظر می دین یه نظر درست بدین ،
حداقل راجع به متنی که نوشتم یا هرچیزی راجع به وبلاگ!
اصلا نظر ندین راحت ترم

سکوت می کنم
به احتــرام
آن همه حرف
که در دلم
مـُــــــــــــرد
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
کنــارت هستند.
تا کـــی؟
تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند.
از پیشــت میروند یک روز. ..کدام روز؟
وقتی کســی جایت آمد.
دوستــت دارند. تا چه موقع؟ تا موقعی که
کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند.
میگویــند عاشــقت هســتند برای همیشه.
نه...... فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود.
و این است بازی
باهــم بودن....!
ترجيح ميدهم حقيقتي مرا آزار دهد، تا اينكه دروغي آرامم كند!!!
مجله سی نت: بلیت سینماهای سراسر کشور فردا دوشنبه 21 شهریورماه به مناسبت روز ملی سینما نیمبها میشود.
طبق مصوبه شورای صنفی نمایش، سینمادوستان میتوانند فردا به مناسبت روز ملی سینما فیلمهای روی پرده را با بلیت نیمبها تماشا کنند.
پردیسهای سینمایی هم در سراسر کشور مانند سینماها میزبان این طرح ویژه برای علاقمندان سینما هستند.
روز ملی سینما رو به همه ی هنردوستان و هنرمندان تبریک می گم
از تن تو هر چقدر هم که قوی باشد ترسی ندارند,
از گاو که گنده تر نمی شوی, می دوشنت;
از خر که قوی تر نمی شوی, بارت می کنند;
از اسب که دونده تر نمی شوی, سوارت می شوند;
اما آنها فقط از فهمیدن تو می ترسند....
"دکتر علی شریعتی"
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب !
از چه بيدارم نکردي آفتاب ؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
خنجری نا مرد بر قلبم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اين است مرتد مي شوم
خوب اگر اين است من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد از اين با بي کسي خو مي کنم
آنچه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم ، بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام ؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غمخوار باش
من نمي گويم ، دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ ، نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين ، شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
اه ، در شهر شما ياري نبود ؟!
قصه هايم را خريداري نبود؟!
واي رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما اباد بود
از در و ديوارتان خون مي چکد
خون من ، فرهاد ، مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شومتان
خسته از همدردي مسمومتان
اينهمه خنجر ، دل کس خون نشد ؟!
اين همه ليلي کسي مجنون نشد ؟!
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور ، پايم لنگ بود
قيمتش بسيار دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه
هيچ کس اندوه ما را ديد ؟ نه
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدني است
حال من از اين و آن پرسيدني است
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفال مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل امد که حالم را گرفت
" ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم "
فقر :
میخواهم بگویم ...
فقر همه جا سر میكشد ...
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ...
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ...
طلا و غذا نیست ...
فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ...
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند ...
فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند ...
فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود ...
فقر ، همه جا سر میكشد ...
فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست ...
فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است ...
دکتر علی شریعتی
پی نوشت : این دقیقا همون چیزیه که این روزا زیاد بهش فکر می کنم . . .
امروز با شکوهترین روز است
روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد
میلاد تو، طلوع نور
در قلبی مه گرفته بود
نفسی گرم در فضای سرد و غریب
گلی شکفته در بهار
تولد یک شعر دلنشین
شعری در واژه های نگاهت
و در قافیه های کلامت
تولد تو تولد من است ،
من در تمام طول این مدت بیدار مانده ام
که مبادا روز تولد تو تمام شود ،
و من در خواب بمانم
و نتوانم به تو تبریک بگویم !
تولدت مبارک رضای عزیز
آن زمان که خبره مرگ مرا می شنوی
روی خندان تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی
سپاس چاووشی عزیز ، سپاس همدم تنهایی های قلب کوچکم
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
- ” از اين عشق حذر كن!
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
پی نوشت: یک روز خوندن این شعر خیلی خوشحالم می کرد...
ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺭﺍ
ﺧﺪﺍ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻧﮑﺮﺩ؛
ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻧﺎﻥ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ،
ﺍﻭ ﺭﺍ ﻟﻨﮓ ﻧﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ . . .
اگر كسی مرا خواست ،
بگویید رفته بارانها را
تماشا كند .
و اگر اصرار كرد ،
بگویید برای دیدن توفانها
رفته است .
و اگر باز هم سماجت كرد ،
بگویید رفته است تا دیگر
باز نگردد.
از جهان عقب نشینی کرده ام
به روی تخت خوابم
در کنار رادیو
ولی هنوز نمی دانم
که من روبه جهان دارم
یا پشت به جهان کرده ام.
بيژن جلالي
برهنگی بیماری عصرماست،
اما به گمانم تن عریان تو باید مال کسی باشد که
روحش را برای تو عریان کرده است . . .
چقدر از حرف "ن" خوشم می آید
آن هنگام که تو بازمی گردی
و این بار من می گویم :
"نمی خواهمت "
ش.م
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را نیاویزم
بر بلندای کاج خشک کوچه ی بن بست...
ا.بامداد
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچکس زاغچهای را سر یک مزعه جدی نگرفت
سهراب
همه چیز اینجا بوی یأس می دهد
رنگ امیدواری بی رنگ است !
شاید هم رنگی ست نا آشنا
اگر هم امیدی هست
امیدی ست واهی !!!
ش.م
نگاه اول :
من به مرگ ِ تدریجی ایمان آوردم !
من به مرگ، تدریجی ایمان آوردم!
من تدریجا" به مرگِ تدریجی ایمان آوردم!
-----------------
نگاه دوم :
من به مرگ ِ آنی ایمان دارم
من آنا" به مرگ ایمان نیاوردم
به مرگِ آنی نیز تدریجا" رسیدم!
.....................
به مرگِ آنی ایمان داشتم
مرگ تدریجی نصیبم شد . . .
ش.م
مرد زندانی می خندید . . .
شاید به زندانی بودن خویش . . .
شاید هم به آزاد بودن ما . . .
راستی زندان کدام سوی میله هاست؟؟؟
یک داستان کوتاه در مود سیاست
امید وارم که خوشتون بیاد
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه پدر جان :
لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟! پدرش فکر می کنه و میگه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورده خانواده خودمون بزنم که متوجه سیاست بشی .
من حکومت هستم ، چون همه چیز رو در خونه من تعیین میکنم .
مامانت جامعه هست ، چون کارهای خونه رو اون ادره می کنه .
کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست ، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره .
تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی .
دادش کوچیکت هم که دو سالش هست نسل آینده است .
امیدوارم که متوجه شده باشی که منظورم چی وفردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی .
پسر کو چولو نصف شب با صدای گریه بردار کوچیکش از خواب می پره . به اتاق برادر کوچیکش می ره و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست پا می زنه . میره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدارنمی شه ....
می ره توی اتاق کلفت شون که اون بیدار کنه می بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده و ؟؟؟؟...... می ره سر جاش می خوابه و فردا صبح بیدار میشه
فردا باباش ازش میپرسه : پسرم !
فهمیدی سیاست چیست ؟ پسر می گه : بله پدر ، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست . سیاست یعنی اینکه حکومت ، ترتیب ملت فقیر پا برهنه میده ، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه جامعه رو بیدار کنه . و نسل اینده داره توی کثافتی دست وپا میزنه که جامعه با بی خیالی تمام مصلحت را براین ترجیح داده است !
از خالیه تو در من
از لحظه های بی عار
تاریخ بی تو بودن
هفت شنبه های بیمار
روزهای نیمه سوخته
با بوسه های سیگار
مشق نبودن تو
جریمه های بسیار
................................
گاهی نگاهی از تو
گاهی خیال و رویا
بوسیدن تن عشق
تا وعده های فردا
................................
از شعر تلخ امشب
تا بهترین دیروز
گاهی صدای فریاد
گاهی سکوت لب دوز
گاهی طنین خنده
گاهی نگاه پر سوز
با من همیشه اما لعنت به بدترین روز
هفت شنبه های بیماااار
هفت شنبه های بیماااار
هفت شنبه های بیماااار
وقتی که تو بارانی میشوی در آسمان چشمانت غرق میشوم و فراموش میکنم که هوا پاییزی است.
برخیز تا پنجرهها را به روی خزان ببندیم، بیم دارم خزان خاطراتمان را غارت کند.
باغچه از حجم علفهای هرز سکوت انباشته شده.
از خلوت کوچه دلم میگیرد و هنوز در انتظار بارانی شدن چشمانت هستم.
هر چند که میدانم بارانی شدن، دل آسمانی میخواهد .
گـــــاهی ..
چـــ ه سـآده عروسکــــ ـــ ــ میــــ شویــم ..
نـ ه شکایتـــــ ـــ ـ میـــ کنیـــم
نـــ ه لبخــــــند می زنیـــــم ..
فقــــط احمقــــآنــ ه سکــوتــــــ ـــ ــ می کنیــــم ..
پشت سرم
حرف بود…
حدیث شد..
می ترسم آیه شود !
سوره اش کنند به جعل !
بعد تکفیرم کنند این جماعت نا اهل…!!!
چقــدر باید بگذرد؟؟
تا مـن در مـرور خـاطراتم
وقتی از کنار تــو رد می شم
تنـــم نلــرزد...
بغضــم نگیــرد...
مترسك انقدر دست هايت را باز نكن.....
كسي تو را در آغوش نميگيرد....
ايستادگي هميشه تنهايي دارد.
شـبیه عـروسـکام شـده ام
لبـخند مـیزنـم، بـی آنـکه معـنایـش را بـدانـم...
شـایـد محـکومـم به خـندیـدن هـای بـی انـتها....
وقـتی تـو تـمام حـواسـت بـه دیـگریـست....
شـایـد عـروسـکهای دیـگر...
بـرایـت میـرقصـند...
گـاهـی آواز میـخوانـند...
شـایـد...
شـایـد... شـایـد خیــلی عـروسـک تــرنـد...

چه خوش خیال بودم ...
که
همیشه
فکر می کردم
در قلب تو
محکومم به حبس ابد !
.
.
.
به یکباره جا خوردم ...
وقتی
زندان بان
بر سرم فریاد زد :
هی ...
تو ...
آزادی !!!
.
.
.
و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد !
وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می شکند، یک زندگی به پایان میرسد
وقتی تخم مرغ به وسیله نیرویی از داخل می شکند، یک زندگی آغاز میشود
*تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز میشود *
مدام گفتی خیالت تخت ...
من وفادارم!
و من چه ساده لوحانه ...
خیالم را تختی کردم
برای عشق بازی تو با دیگری ...

Alternative content
|
|
|