.::: پرواز شب :::. Writer اسم هـ ـ ــر دویمان را در گینس ثبت میکنند ! اگر همه "ثروت" داشتند ، دل ها سکه ها را بیشتر از خدا می پرستیدند و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید! تا دیگران از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند اما بی گمتن صفا و سادگی می مرد ! اگر همه ثروت داشتند ، اگر مرگ نبود ،همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترین کالا بود ، ترس نبود ، زیبایی نیود ، و خوبی هم شاید !!! تمام غصه ها دقیقا از همان جایی آغاز می شوند که برچسب:, :: :: l3y : Sh.mnv
امروز با شکوهترین روز است چقدر از حرف "ن" خوشم می آید همه چیز اینجا بوی یأس می دهد رنگ امیدواری بی رنگ است ! شاید هم رنگی ست نا آشنا اگر هم امیدی هست امیدی ست واهی !!! ش.م برچسب:, :: :: l3y : Sh.mnv
نگاه اول :
در فراسوی ذهن خویش بال پرواز را بار دگر می گشایم به سمت روزنه های امید ، به سوی روزهای شادی و آرامش به آنجا که بال های خیال قدرت پرواز دارند و "فقط" بال های خیال قدرت این پرواز دارند . . . _______ ش.م دلم میخواد برم یه جای خلوت و با تمام وجودم فریاد بزنم :
خسته ام راحتم کن. . .
باز هم فانوس به دست جاده های شب شدم . . . به امید پیدا کردنت . . . _______________ از آن هنگام که نگاهت ، از رفتن ِ با من سخن میگفت مدت هاست که میگذرد . . . اما هنوز فانوسم برای دوباره دیدنت شعله می سوزاند ش.م من دیوانه وار ِ عشقت زندگی را زنده نگه داشته ام...
. . . __________ ش.م جیر جیر جیر نه که فکر کنی صدای جیرجیرک باغ همسایه ! جیر جیر جیر نه صدای لولای در هم نیست عقب جلو عقب جلو ماشین اسباب بازی پسر همسایه رو نمیگم بگو دیگه ؟! . . . این صدای صندلی چوبی پدربزرگه که از سنگینی وزنش ناله میکنه...
دستامو میکنم تو جیبم و سرمو میندازم پایین و بی تفاوت از کنار همه آدم ها رد میشم
با همه چیز در آمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو
" سکوت میکنم و منتظر میمانم تا کسی بیاید و سکوتم را بخواند " همیشه دوست داشت با من به تماشای غروب بنشیند ! آن هم سوار بر قایقی شناور در آب . دوست داشت در قایق سرم را روی شانه هایش بگذارم ، نوازشم کند و گهگاهی بوسه ای بر گونه ام بکلرد . به قول خودش با این کار علاقه اش را به من ثابت می کرد. از نم نم باران خوشش می آمد . همانطور که من عاشق باران بودم و همانطور که من زیر بارون عاشقش شده بودم. میگفت زیر باران قدم زدن با من را دوست دارد . دوست دارد دیتهای ظریفم را با دستان مردانه اش گرم کند . خیلی چیزهای دیگه هم میگفت .اما فقط میگفت حالا دیگه اون نیست و البته گله ای هم نیست ،شاید با او خوش است . . . و حالا تنها به تماشای غروب نشسته ام ،حالا دیگه از بارون بدم میاد ،ابرها هم که نبارند باران اشک امانم نمی دهد ! دست های یخ زده ام را حتی دستکش هم گرم نمی کند . وقتی که رفت من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود . وقتی که رفت من به روح ایمان آوردم چون به چشم دیدم که روح از تنم جدا شد . . .
"شیرین محبی"
صفحه قبل 1 صفحه بعد
|
||
![]() |