.::: پرواز شب :::. Writer و طبیعت زیباست "شیرین محبی" شماره سریال ثبت شعر (120207) در سایت((شعر نو )) تو با نگات دست دلم رو خوندی با گفته هات منو به اوج رسوندی عشقو باور نداشتم و اومدی عشقو توی باور من نشوندی نگاه خسته ام به دنیا شک داشت رنگ محبت به نگام پاشوندی گل وجودم تو خزون مونده بود وجود من گل بهارم شدی حالا به این ترانه ها دل خوشم کاشکی بدونی هم زبونم شدی تنها نرو که بی تو من خرابم اگه بری حباب روی آبم دیگه بی تو حال خوشی ندارم بیا که بی تو زندگی ندارم شیرین محبی شماره سریال ثبت شعر (120005) در سایت((شعر نو ))
بال پرواز[ به عزیزم] : آمدی بال پروازم شدی همیشه دوست داشت با من به تماشای غروب بنشیند ! آن هم سوار بر قایقی شناور در آب . دوست داشت در قایق سرم را روی شانه هایش بگذارم ، نوازشم کند و گهگاهی بوسه ای بر گونه ام بکلرد . به قول خودش با این کار علاقه اش را به من ثابت می کرد. از نم نم باران خوشش می آمد . همانطور که من عاشق باران بودم و همانطور که من زیر بارون عاشقش شده بودم. میگفت زیر باران قدم زدن با من را دوست دارد . دوست دارد دیتهای ظریفم را با دستان مردانه اش گرم کند . خیلی چیزهای دیگه هم میگفت .اما فقط میگفت حالا دیگه اون نیست و البته گله ای هم نیست ،شاید با او خوش است . . . و حالا تنها به تماشای غروب نشسته ام ،حالا دیگه از بارون بدم میاد ،ابرها هم که نبارند باران اشک امانم نمی دهد ! دست های یخ زده ام را حتی دستکش هم گرم نمی کند . وقتی که رفت من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود . وقتی که رفت من به روح ایمان آوردم چون به چشم دیدم که روح از تنم جدا شد . . .
"شیرین محبی" آدم گمان میکند یادش میرود
آدم گمان میکند دروغ است و میتواند حافظهاش را پیشکش کند تا ببرد آدم گمان میکند … وقتی می آید، آدم خیلی گمانها میکند جز اینکه باورش میتواند سهلتر باشد از انکارش دوست داشتن را میگویم آدم گاهی از دوستداشتن خسته میشود. آدم است دیگر، نمیفهمد |
||
![]() |